تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی

خاطرات یک سیب زمینی

افسوس که در این عالم فانی مادرم نیست دگر

                                                                 افسوس که در منزلشان جایش خالیست دگر

آرزویم دیدنش در جای باقیست دگر

                                                                 چه کنم که دیدنش خیال واهیست دگر

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:12  توسط پرخو  | 

در مطلب قبلی شعری رو برای مادرم سرودم اما به دلیل روحیه خرابم شعرم موزون نبود. اینبار شعرم رو کمی تغییر دادم و به قول معرف موزون ترش کردم.

 

مادرم ٫ جان ودلم پرواز کرد            رفت و داغش در دلم آغاز کرد

ای خدا دیگر ندارم مادری              می سرایم که نبودش غم به دل باز کرد

ای فلک مادر که را گویم دگر          رفتنش تاری زندگیم ابراز کرد

صبر حق را بر دلم طالب شوم       کز فغانش زخم دل سر باز کرد

با دلی آزرده از اندوه و غم             می نویسم مادرم رفت و سفر آغاز کرد

                       

                                                                       دوستت دارم برای همیشه

                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 18:46  توسط پرخو  | 

۲۲ سال پیش وقتی خواهرم فوت شد شوهرش براش یه شعر گفت که اون شعر رو روی سنگ قبر خواهرم نوشتند.حالا شعر زیر را هم من برای مادرم در روز از دست رفتنش گفتم که می نویسم. اما چه کنم که زمان حیاتش قدرش ندانستم. 

 

مادرم , جان و دلم  پرواز کرد                     رفت و داغش دلم را گریه پرداز کرد

این زمین دیگر ندارد چون مادری                فریاد زنم که وفاتش غم به دل باز کرد

ای فلک من که را بینم چو او                     رفتنش زود بود و سیه روزیم ابراز کرد

یا خدا مرا اندکی طاقت بده                       چون زخم دل در نبودش سر باز کرد

با دلی آکنده از درد و غم و اندوه                 می نویسم مادرم چه زود سفر آغازکرد

                                                                      

                                                                                     دوستت دارم مادر برای همیشه

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:31  توسط پرخو  | 

آدما تو زندگیشون همیشه نمی تونن شاد باشن همونطور که همیشه غمگین نمی مونن. جمعه گذشته یک روز فاجعه بار برای من بود. علی الرغم همه تلاشی که کردم متاسفانه نتونستم کاری براش انجام بدم. مادرم رو خدا ازم گرفت. حیف که نتونستم نجاتش بدم. همه چیز با یک زمین خوردن ساده شروع شد و همه چیز چقدر زود تموم شد. باور کردنش برام خیلی سخته چون شب قبلش خونه بابام اینا بودیم و میگفتیم و می خندیدیم. یه دفعه همه چیز عوض شد. خنده هامون تبدیل به گریه شد. مادرم نسبتا سن زیادی داشت اما از دست دادنش ضربه محلکی بود.

حالا من موندم و یک دنیا خاطرات. کودکی نوجوانی بزرگسالی همه و همه با مادر بودن. متاسفم مادر که از من کاری ساخته نبود. امیدوارم من رو ببخشی. از صمیم قلب می نویسم که دوستت دارم مادر و همیشه تو قلب منی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:50  توسط پرخو  | 

به هر حال بعد از مطرح کردن یک سوال در مطلب گذشته و خوندن نظرات همه دوستان جوابی رو که خودم آماده کردم اینجا می نویسم.

اگر درآمد معمول یک خانواده فقیر به طور میانگین چهار نفره را ماهی ۳۰۰۰۰۰ تومن (سیصد هزار تومن) در نظر بگیریم در واقع می شود با این پول یعنی ۶۰ میلیارد تومن در ۱ ماه به مدت ۴۰ ماه(۳ سال و ۴ ماه) ۵۰۰۰ خانواده فقیر با شرایط ذکر شده بالا رو پول داد....!

جالبه نه؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:30  توسط پرخو  | 

مدتیه که یک موضوعی فکرم رو مشغول کرده. اولش نمیخواستم مطرح کنم ولی از اونجایی که این سوال خیلی تعجب آوره میگم.

به نظر شما با روزی ۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومن (۲ میلیارد تومن) پول چکار میشه کرد..؟!

به نظر من که خیلی کارها میشه کرد!

نظر شما چیه؟

 

تعجب.....!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:26  توسط پرخو  | 

نمیدونم چرا ولی زندگی یکنواخت شده. اصلا حوصله نیست وقتی هست همت نیست وقتی همت هست لذت نیست و قتی هر سه هست وقت نیست....! چرا؟

یک کیلو انگور میخواستم بخرم. میوه فروش گفت از فرانسه اومده ولی من تو دلم گفتم اونجای دماغ آدم دروغگو مال شیلیه..! گفتم کیلو چن؟ گفت: ۶۰۰۰ تومن! گفتم چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: هر کیلو ۶ عدد ۱۰۰۰ تومنی!!!؟!؟

ای بابا دیگه آدم انگور خوب هم نمیتونه بخوره! به هر حال اینست که هست میخوای بخواه نمی خوای هم باز بخواه!

این دفعه چرت و پرت نوشتم!

چه کنم که دوباره پوچ شدم!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:44  توسط پرخو  | 

من دوباره برگشتم. هر چی سعی می کنم که زود به زود بنویسم نمیشه. عید نرورز رو به همه کسانی که این وبلاگ رو می خونن تبریک می گم و آرزو می کنم سالی پر بار و برکت برای همه عزیزان و دوستان خوبم باشه همراه با سلامتی و شادی.

خبر خاصی نبوده که بخوام توضیح بدم. فقط عید مبارکی و دید و بازدید و رفت و آمد و رستوران و مسافرت های یک روزه و ... همین!

یادم به شعر استاد طوفان افتاد.... پول گاز را باید بدهیم.... پول برق جدا..... دستبند برای زندانیها.... سلول نم کشیده!... اندام عالی منقبض!..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:3  توسط پرخو  | 

۵ هفته از آخرین پست من گذشت. تو این مدت اصلا حوصله نوشتن نداشتم. نمی دونم چرا ولی شاید به این علت که کارهای دیگه رو اولویت دادم. به هر حال این مدت کلی اتفاق افتاده ولی چه فایده که من همرو نمیتونم بنویسم چون یادم نیست.

مهمترینش سالگرد ازدواجمون بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم دو نفری به یه سفر بریم. خب بعد از جستجو و بحث و تبادل نظر تصمیم گرفتیم یک هفته بریم استانبول. بعد از اینکه کارها رو ردیف کردیم ۲ روز قبل از سالگرد ازدواجمون رفتیم استانبول. با اینکه همه اطرافیان بهمون گفتن که هواخیلی بسیار زیاد سرد خواهد بود و ما هم باورمون شد که هوا سرده با دو تا چمدون پر از لباس وارد استانبول شدیم. خب با توجه به اینکه فصل زمستون هست و همه جا هوا سرده اونجا هم سرد بود اما نه به اون اندازه که همه اطرافیان بهمون تذکر داده بودن. به هر حال شب سالگرد ازدواجمون رو تو هتل خودمون و تو یکی از رستورانها گذروندیم. بعد از اون شب یکی دو شب بعد سال نو میلادی بود. من از قسمت اطلاعات هتل سوال کردم که آیا برای شب سال نو برنامه ای هست یا نه و اوناگفتن چون چند وقت پیش بمب گذاری شده بنابرین زیاد سالم نیست که بیرون رفت و تمام برنامه های دولتی هم تعطیل شده.

خلاصه ما هم تو اطاق موندیم و چون صبحش رفته بودیم خیابون گردی گرفتیم خوابیدیم. ساعت ۱۲ شب من با صدای ترقه و آتیش بازی بیرون از اطاق تو محوطه هتل از خواب پریدم و خب آتیش بازی رو از پنجره اطاق هتل تماشا کردیم. بعد از اون دیگه میشه گفت سال نو تموم شد و همه برگشتن به زندگی نرمال و ما هم بعد از رفتن به چنتا جای دیدنی و تاریخی دیشب برگشتیم. واقعا بهترین سفری که من و خانمم تا حالا با هم رفته بودیم این آخری بود.

ولی خب یک سری چیزایی هم اونجا بود که متاسفانه ما تو مملکتمون نداریم از جمله نظم و انظباط. نظم و انظباط رو خود مردم رعایت می کردن کسی بالای سرشون نبد که به زور وادارشون کنه البته نیروی پلیس همه جا به صورت محسوس حضور داشت اما خب نیازی هم به اعمال زور نبود چون همه خودشون رعایت می کردن. ای کاش ما مردم ایران هم به جای اینکه منتظر بمونیم یکی بیاد نظم ایجاد کنه یا وادارمون کنه که منظم باشیم خودمون رعایت می کردیم. مطمئنا خیلی به نفع هممون میشد..!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:29  توسط پرخو  | 

بعد از ۲۰ روز بالاخره تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. خب قبل از هر چیز بازگشت دوباره خودم رو به خودم تبریک میگم و امیدوارم که بتونم همیشه ادامه بدم. سه هفته گذشته اتفاقات شیرین و تلخ بسیاری در زندگی من افتاده که ذکر تمامی اونها قابل انجام نیست و فقط اکتفا می کنم به موردهای مهم. اول از اتفاقات بد صحبت می کنم و بد با خوبها ادامه میدم.

اول اینکه متاسفانه ۲ هفته پیش به علت شرکت در یک مراسم عروسی مختلط و در اثر ورود و خروجهای مستمر به داخل و خارج از سالن روز دوشنبه دچار آمفولانزای شدید شدم که با همیاری خانمم و خب پزشک خانوادگی و زدن آمپول ۳-۳-۶ بعد از ۳ روز از تخت بیرون آمدم. در اینجا از کلیه زحماتی که همسر مهربانم در این چند روز برای من کشید کمال تشکر و قدردانی را دارم.

بعد از من متاسفانه همسرم به علت تماسهایی که در طول مریضی من با هم داشتیم دچار سرما خوردگی خفیف شد که باز هم با کمک من و پزشک خانواده و دیگر اعضای خانواده بهبود یافت. اتفاق نا خوشایند بعدی این بود که متاسفانه مادرم در اثر زمین خوردن از ناحیه استخوان زیر گردن دچار شکستگی شد که از پنجشنبه هفته گذشته کماکان درگیر مشکلات و خب دردهای ناشی از این اتفاق بود که باز با همیاری و همکاری اعضای خانواده و من و همسرم خوشبختانه رو به بهبودی می باشند.

حالا بریم سر اخبار خوب. اول اینکه ما برای سالگرد ازدواجمون به ترکستان سفر خواهیم کرد که با توجه به نحوه برنامه ریزی سفرمون پیشبینی میشه که بهمون خیلی خوش خواهد گذشت. البته امیدواریم که اینطور باشد. خبر دوم اینکه با توجه به نزدیک شدن به شب عید نوروز و تکاپوی مردم در خرید لوازم مورد نیاز فروشگاه ما از رونق خوبی برخوردار هست که از صمیم قلب از خداوند تشکر می کنم. خبر بعدی هم اینکه خوشبختانه تمام روابط خانوادگیمان خوب و حسنه و همه جز بعضی سرماخوردگی های خفیف از سلامت کامل برخوردار هستند. علت تمامی این بیماریها نیومدن بارون هست اگه بارون میومد مطمئنا تمام این بیماریها از بین می رفت. امسال متاسفانه زمستان خشکی در پیش رو خواهیم داشت!

در واقع این مجموع مهم های اتفاقات این ۳ هفته بود که البته همونطور که گفتم از نوشتن بقیه موارد نه خیلی زیاد مهم چشم پوشی می کنم و امیدوارم که تمامی اتفاقات بد به خوب تبدیل شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:14  توسط پرخو  |