افسوس که در منزلشان جایش خالیست دگر
آرزویم دیدنش در جای باقیست دگر
چه کنم که دیدنش خیال واهیست دگر
افسوس که در منزلشان جایش خالیست دگر
آرزویم دیدنش در جای باقیست دگر
چه کنم که دیدنش خیال واهیست دگر
مادرم ٫ جان ودلم پرواز کرد رفت و داغش در دلم آغاز کرد
ای خدا دیگر ندارم مادری می سرایم که نبودش غم به دل باز کرد
ای فلک مادر که را گویم دگر رفتنش تاری زندگیم ابراز کرد
صبر حق را بر دلم طالب شوم کز فغانش زخم دل سر باز کرد
با دلی آزرده از اندوه و غم می نویسم مادرم رفت و سفر آغاز کرد
دوستت دارم برای همیشه
مادرم , جان و دلم پرواز کرد رفت و داغش دلم را گریه پرداز کرد
این زمین دیگر ندارد چون مادری فریاد زنم که وفاتش غم به دل باز کرد
ای فلک من که را بینم چو او رفتنش زود بود و سیه روزیم ابراز کرد
یا خدا مرا اندکی طاقت بده چون زخم دل در نبودش سر باز کرد
با دلی آکنده از درد و غم و اندوه می نویسم مادرم چه زود سفر آغازکرد
دوستت دارم مادر برای همیشه
حالا من موندم و یک دنیا خاطرات. کودکی نوجوانی بزرگسالی همه و همه با مادر بودن. متاسفم مادر که از من کاری ساخته نبود. امیدوارم من رو ببخشی. از صمیم قلب می نویسم که دوستت دارم مادر و همیشه تو قلب منی.
اگر درآمد معمول یک خانواده فقیر به طور میانگین چهار نفره را ماهی ۳۰۰۰۰۰ تومن (سیصد هزار تومن) در نظر بگیریم در واقع می شود با این پول یعنی ۶۰ میلیارد تومن در ۱ ماه به مدت ۴۰ ماه(۳ سال و ۴ ماه) ۵۰۰۰ خانواده فقیر با شرایط ذکر شده بالا رو پول داد....!
جالبه نه؟!!
به نظر شما با روزی ۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومن (۲ میلیارد تومن) پول چکار میشه کرد..؟!
به نظر من که خیلی کارها میشه کرد!
نظر شما چیه؟

یک کیلو انگور میخواستم بخرم. میوه فروش گفت از فرانسه اومده ولی من تو دلم گفتم اونجای دماغ آدم دروغگو مال شیلیه..! گفتم کیلو چن؟ گفت: ۶۰۰۰ تومن! گفتم چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: هر کیلو ۶ عدد ۱۰۰۰ تومنی!!!؟!؟
ای بابا دیگه آدم انگور خوب هم نمیتونه بخوره! به هر حال اینست که هست میخوای بخواه نمی خوای هم باز بخواه!
این دفعه چرت و پرت نوشتم!
چه کنم که دوباره پوچ شدم!!

خبر خاصی نبوده که بخوام توضیح بدم. فقط عید مبارکی و دید و بازدید و رفت و آمد و رستوران و مسافرت های یک روزه و ... همین!
یادم به شعر استاد طوفان افتاد.... پول گاز را باید بدهیم.... پول برق جدا..... دستبند برای زندانیها.... سلول نم کشیده!... اندام عالی منقبض!..
مهمترینش سالگرد ازدواجمون بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم دو نفری به یه سفر بریم. خب بعد از جستجو و بحث و تبادل نظر تصمیم گرفتیم یک هفته بریم استانبول. بعد از اینکه کارها رو ردیف کردیم ۲ روز قبل از سالگرد ازدواجمون رفتیم استانبول. با اینکه همه اطرافیان بهمون گفتن که هواخیلی بسیار زیاد سرد خواهد بود و ما هم باورمون شد که هوا سرده با دو تا چمدون پر از لباس وارد استانبول شدیم. خب با توجه به اینکه فصل زمستون هست و همه جا هوا سرده اونجا هم سرد بود اما نه به اون اندازه که همه اطرافیان بهمون تذکر داده بودن. به هر حال شب سالگرد ازدواجمون رو تو هتل خودمون و تو یکی از رستورانها گذروندیم. بعد از اون شب یکی دو شب بعد سال نو میلادی بود. من از قسمت اطلاعات هتل سوال کردم که آیا برای شب سال نو برنامه ای هست یا نه و اوناگفتن چون چند وقت پیش بمب گذاری شده بنابرین زیاد سالم نیست که بیرون رفت و تمام برنامه های دولتی هم تعطیل شده.
خلاصه ما هم تو اطاق موندیم و چون صبحش رفته بودیم خیابون گردی گرفتیم خوابیدیم. ساعت ۱۲ شب من با صدای ترقه و آتیش بازی بیرون از اطاق تو محوطه هتل از خواب پریدم و خب آتیش بازی رو از پنجره اطاق هتل تماشا کردیم. بعد از اون دیگه میشه گفت سال نو تموم شد و همه برگشتن به زندگی نرمال و ما هم بعد از رفتن به چنتا جای دیدنی و تاریخی دیشب برگشتیم. واقعا بهترین سفری که من و خانمم تا حالا با هم رفته بودیم این آخری بود.
ولی خب یک سری چیزایی هم اونجا بود که متاسفانه ما تو مملکتمون نداریم از جمله نظم و انظباط. نظم و انظباط رو خود مردم رعایت می کردن کسی بالای سرشون نبد که به زور وادارشون کنه البته نیروی پلیس همه جا به صورت محسوس حضور داشت اما خب نیازی هم به اعمال زور نبود چون همه خودشون رعایت می کردن. ای کاش ما مردم ایران هم به جای اینکه منتظر بمونیم یکی بیاد نظم ایجاد کنه یا وادارمون کنه که منظم باشیم خودمون رعایت می کردیم. مطمئنا خیلی به نفع هممون میشد..!
اول اینکه متاسفانه ۲ هفته پیش به علت شرکت در یک مراسم عروسی مختلط و در اثر ورود و خروجهای مستمر به داخل و خارج از سالن روز دوشنبه دچار آمفولانزای شدید شدم که با همیاری خانمم و خب پزشک خانوادگی و زدن آمپول ۳-۳-۶ بعد از ۳ روز از تخت بیرون آمدم. در اینجا از کلیه زحماتی که همسر مهربانم در این چند روز برای من کشید کمال تشکر و قدردانی را دارم.
بعد از من متاسفانه همسرم به علت تماسهایی که در طول مریضی من با هم داشتیم دچار سرما خوردگی خفیف شد که باز هم با کمک من و پزشک خانواده و دیگر اعضای خانواده بهبود یافت. اتفاق نا خوشایند بعدی این بود که متاسفانه مادرم در اثر زمین خوردن از ناحیه استخوان زیر گردن دچار شکستگی شد که از پنجشنبه هفته گذشته کماکان درگیر مشکلات و خب دردهای ناشی از این اتفاق بود که باز با همیاری و همکاری اعضای خانواده و من و همسرم خوشبختانه رو به بهبودی می باشند.
حالا بریم سر اخبار خوب. اول اینکه ما برای سالگرد ازدواجمون به ترکستان سفر خواهیم کرد که با توجه به نحوه برنامه ریزی سفرمون پیشبینی میشه که بهمون خیلی خوش خواهد گذشت. البته امیدواریم که اینطور باشد. خبر دوم اینکه با توجه به نزدیک شدن به شب عید نوروز و تکاپوی مردم در خرید لوازم مورد نیاز فروشگاه ما از رونق خوبی برخوردار هست که از صمیم قلب از خداوند تشکر می کنم. خبر بعدی هم اینکه خوشبختانه تمام روابط خانوادگیمان خوب و حسنه و همه جز بعضی سرماخوردگی های خفیف از سلامت کامل برخوردار هستند. علت تمامی این بیماریها نیومدن بارون هست اگه بارون میومد مطمئنا تمام این بیماریها از بین می رفت. امسال متاسفانه زمستان خشکی در پیش رو خواهیم داشت!
در واقع این مجموع مهم های اتفاقات این ۳ هفته بود که البته همونطور که گفتم از نوشتن بقیه موارد نه خیلی زیاد مهم چشم پوشی می کنم و امیدوارم که تمامی اتفاقات بد به خوب تبدیل شوند.