تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

امروز صبح از خواب دیر بیدار شدم. من معمولا آدم پر خوابی نیستم ولی نمی دونم امروز چی شده بود؟ به قول خانمم انگار تو هوا گرد دیازپام پاشیده بودن! به هر حال روز خوبی رو شروع کردیم. با اینکه روزه هستم ولی اصلا احساس گرسنگی ندارم. تازه چیزیم به آخرش نمونده همش رو هم ۵ ساعت میشه. امشب ما افطاری دعوت داریم. خدا کنه اونجا که میریم صابخونه زودتر بره سر اصل مطلب! ما ایرانیا یه عیب بزرگ داریم اونم اینه که تعارف زیاد می کنیم. مثلا همین افطاریا! انقدر تعارف تیکه پاره میکنن که مهمونا موقع غذا نمی تونن درس غذا بخورن. آخه یکی نیست بگه باب ول کنین این حرفارو اصل مطلب و به چسبین. من خودم موقع غذا خوردن اصلا تعارف با کسی ندارم تا اونجا که دوس دارم می خورم. البته شما یادتون باشه یه مثل قدیمی هست که میگه " نه چندان بخور که از دهانت براید" " نه چندان که از فقر جانت دراید". این مثل درسته. هر چیزی به اندازش خوبه نه افراط نه تفریط.
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:33 توسط پرخو| |

شاید اولین سوالی که به نظر برسه این باشه که چرا سیب زمینی؟ جواب این سوال یه کمی سخته با این حال من اینطور جواب میدم که وقتی آدم راجع به یه موضوع هی فکر می کنه به این نتیجه میرسه که باید بیشتر فکر کنه و هرچی بیشتر فکر کنه به اونجا میرسه که احساس میکنه مثل سیب زمینی شده. یعنی در واقع عقلش به جایی نمیرسه. اما این فکر کردن هم کلا معضله بزرگی. فکرشو کنید چرا باید یه موضوعی وجود داشته باشه که فکر انسان رو انقدر به خودش مشغول کنه و در نهایت انسان رو به سوی پوچ بودن بفرسته. خب! اینم یکی از همون سوالاست که جوابشو فقط یکی هست که میدونه اوونم خودتون میدونین کیه.... خالق یکتا.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:25 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin