تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

امشب مهمون داشتیم. جای شما سبز بود افطاری داده بودیم. البته به غریب نه به خودی! خلاصه گفت و شنود و بگو و بخند و طبق معمول بعد از افطاری سریال. حی یکیش تموم میشد اون یکی تو کانال بعدی شروع میشدو ولی خوب جالب بودن همه. به قول یکی از مهمونا آدم دیگه یادش میره که کدوم سریال موضوعش چی بوده!

قبل از افطار خیلی سخت میگذشت به من. چنتا دلیل داشت. اول اینکه جمعه بود و خیلی دیر زمان میگذشت. بعد اینکه گرسنه بودم حسابی. و سوم اینکه رفتم تو صف نون سنگک این نونا خیلی چشمک میزدن! دیگه داشتم میمردم تازه از اون بدتر بعدش رفتم تر حلوا بخرم ترحلوا هم خیلی خوش قیافه بودن. دلم می خواست همونجا ۱-۲ تا رو بخورم ولی تا افطار هنوز ۱ ساعت مونده بود. به هر حال سخت بود ولی گذشت. در کل شب خوبی بود.

ایشالا که شما هم جمعه خوبی رو داشتین.

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:25 توسط پرخو| |

دیشب نتونستم بنویسم. علتش این بود که با دوستان رفته بودیم بیرون. اولش دمه یه رستوران که تازه باز شده بود قرار داشتیم. ساعت ۵/۹ همه اونجا بودن. منظورم از همه ۱۵ - ۱۶ نفره. این تعداد شامل زوجهای جوان و البته ۲-۳ نفر مجرد میشه. ما باهم دوستای خوبی هستیم و معمولا زیاد با هم میریم تفریح. دفعه آخر باهم رفتیم باغ و استخر و اینا خیلی خوش گذشت. بله داشتم میگفتم! همه اونجا جمع شده بودن!

خلاصه هر کسی شروع کرد نظر دادن که کجا بریم. آخه میدونید اون جای جدید خیلی زیاد شلوغ بود! چنتا از بچه هام از جمله خود من روزه رو با یه ته بندی باز کرده بودن که شب بیان شام بخورن! بعد از کلی چک و چونه و خلاصه این حرفا تصویب شد بریم یک جای مشخص دیگه.

همه باهم رفتیم اونجا و جای شما سبز حسابی دلی رو از عزا دراوردیم. بعد یکی از دوستان پیشنهاده خوردن بستنی بنام میلانو رو داد. واقعا بستنیش عالی بود. خیلی لذیذ بود. خلاصه بعد از کلی حرف زدن و خندیدن تو خیابون از همدیگه خدافظی کردیم به قصد منزل!

تو راه که میرفتیم یکی از دوستان زنگ زد که بیاین خونه ما مام که کاری نداشتیم گفتیم باشه اومدیم. اونجا رفتن همانا و ساعت ۳ صبح خونه اومدن همانا! ولی خوش گذشت حسابی. راستی امشب مهمون داریم یعنی افطاری. آیا به نظر شما خوبه آدم دوستای اینطوری داشته باشه؟

نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:51 توسط پرخو| |

امروز صبح زود باید می رفتم بیرون کار داشتم. خدا نکنه که آدم کارش تو یکی از این اداره ها گیر کنه. یعنی به معنی واقعی مراجعه کننده اذیت میشه. همه اینا به خاطر نبود مدریت هست. هر کس برای خودش رییس هست. یه نفر که واقعا بتونه نظارت کنه وجود نداره. تازه بعد از کلی دوندگی آخر سر لنگه یه امضا میمونی بعد میری که فرد مربوطه برات امضا کنه میبینی کت طرف هست اما خودش نیست!!! یکی پیدا نمیشه بگه چرا این آقا پشت میزش نیست. خلاصه دردسر ندم بهتون از ۷ صبح تا ۱۱ گیر بودیم. بعد اومدیم مغازه از ترکیه بار اومده بود.خلاصه بعد رفتم خونه یه گپی با خانمم زدم و یواش یواش چرتم گرفت. بعد از ظهر رفتم مغازه بعد از افطار نوبت به سریالا رسید. اول که " یه وجب خاک" بود به نظر من یه ذره لوسه. میتونست داستان بهتری داشته باشه! بعد از اون "اغما" بود. اونو نتونستم نگا کنم چون سرم شلوغ شد یهو! سومین و آخرین هم "میوه ممنوعه" . میدونین به نظر من فرزاد از جای پدر هستی اطلاع داره! و اینکه حاجی هم بد جور عاشق شده. تریپ love story اساسی! خلاصه اینم از اینا. ولی این دختره با حاجی ازدواج نمیکنه! حالا ما گفتیم....
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:28 توسط پرخو| |

امشب جایی مهمون بودیم جای شما خالی. بحث فیلم اغما شروع شد. هر کس از هر طرف یه نظری میداد. آخرشم به این نتیجه رسیدیم که این طرف که اسمش الیاس هست در واقع همون شیطان هست. چنتا علت داره این موضوع اول اینکه الیاس فقط دکتر پژوهان رو راجع به افرادی که خلافکار هستند راهنمایی میکنه. دوم اینکه سعی داره بین دکتر نایینی و پژوهان رو بهم بزنه و سوم اینکه دزد که اومد بهش کمک کرد که بتونه دزدی کنه. خلاصه سر و کله الیاس زمانی پیدا شد که دکتر پژوهان بعد از فوت زنش لب به کفر باز کرد. بعد جای شما سبز شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم. من اصولا آدم خوش خنده ای هستم و سعی میکنم که مزاح کنم. ولی دقت که میکنیم میبینیم که شاید زیاد هم دور از ظهن نباشه که این اتفاقی که در فیلم اغما داره می افته وجود داشته باشه. در واقع همچین چیزی ممکن در دنیای واقعی هم وجود داشته باشه و هر کدوم از ما به نوعی باهاش درگیر باشیم. مثلا تا به حال شده که یه ناشناس بهتون بگه کاری و انجام بدین و بعد از انجامش پشیمون بشین؟!!!..

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:44 توسط پرخو| |

امروز روز خوبی رو شروع کردم. یکی دوتا کار بود که باید انجام می دادم. نزدیکای ظهر احساس کردم که معده داره می سوزه. خلاصه یه کم طاقت آوردم دیدم نمیشه رفتم روزم و شکستم.خلاصه بعد از افطار سر ظهر معدم آروم شد. ظهر رفتم خونه ناهار خوردم و خوابیدم تا ساعت ۵/۴. بعد رفتم مغازه. جای شما سبز یه نفر نیومد تو فحش بده بزنیمش حداقل!!!! به هر حال شب شام گرفتم رفتم خونه با خانمم همینطور که می خوردیم سریال دیدیم. سریال میوه ممنوعه! به نظر شما پیرمرده با دختره ازدواج می کنه؟ اصلا ببینم شما نگاه می کنید این سریالارو؟ نمی دونم والا منکه نگاه می کنم. به نظر من این یکی از همه بهتره داستانشم جالب تره. آخرشم طبق معمول همه فیلما و سریالای ایرانی مبهم و بی اساس تموم میشه. اصلا معلوم نمیشه کی چی به سرش میاد؟! یهو اولشو میچسبونن به آخرش. یادتونه سریال نرگس؟ ۱ سال همه سر کار بودن!! آخرشم نفهمیدیم چی شد. خب دیگه اینم یه سبکه سینمایی که من اسمشو می زارم سبک سبک بر وزنه سقف سبک!!! خب اینم از امشب. ببینیم فردا شب خدا چی میخواد!...... راستی یادم رفت بگم.  امروز یه ذره احساس سیب زمینی بودن بهبم دس داد. ای کاش با یارو که با ماشین یهو پیچید جلوم دعوام شده بود اونوقت این احساس و نداشتم.
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:37 توسط پرخو| |

امروز روزه زیاد خوبی نبود. کار ترجمه تمام انرژی که داشتم و گرفت. طوری که ساعت ۴ بعد از ظهر تازه رفتم خونه. البته زیاد نموندم چون خانمم ساعت ۵ کلاس داشت. خلاصه ساعت ۵ خانمم و بردم کلاس پیا نو رفتم تو شهر کادو خریدم. آخه امشب تولد با جناقم بود باید شب می رفتیم رستوران. بعد اومدم خانمم و از کلاس سوار کردم. بعدش دیگه اتفاق جالبی نیافتاد. کلا روزه آدم که خوب نیست آدم زیاد خوب هم نمی تونه بنویسه..! آیا شما به ایکه آدم باید برای بچش همه کار کنه اعتقاد دارین؟.... به نظر من اشتباهه. شما چی فکر می کنین؟ 

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:4 توسط پرخو| |

جای شما سبز همونطور که گفتم دیشب رفتیم افطاری. خلاصه خیلی خوش گذشت. یه مهمون دیگه هم اونجا بود. میدونین که بعد از افطار سریالای شبکه ها شروع میشه. بنده خدا خانومه که مهمون بود از سریال ایرونی خوشش نمیومد. میگفت من فقط MBC 2 نگاه میکنم. آخه ۲ ساله که بعد از ۸ سال از آمریکا برگشته. آخرشم حوصلش سر رفت خدافظی کرد و رفت. ما تا دیر وقت اونجا موندیم گفتیم و خندیدیم. به هر حال شبه خوبی بود. امروز صبح خیلی کار داشتم. اول از همه رفتن به بانک بود که آخرشم نرفتم. آخه روزای آخر ماه بانک خیلی شلوغ میشه. صبح تا ظهر نشستم و ترجمه کردم. یه کتاب راجع به تجارت الکترونیک هست که دارم ترجمش میکنم به فارسی. خلاصه دو خط مینوشتم و وسطش مشتری راه مینداختم. امروز تصمیم گرفتم که دمه مغازه زیاد غذای سنگین برای افطار نخورم. آخه می خواستم شب که میام خونه شام و با خانمم بخورم.  من زندگیمو دوس دارم و فکر میکنم که آدم خیلی خوش شانسی هستم که همچین زندگی دارم. از همه بیشتر خانمم و خیلی دوس دارم و عاشقشم. بعضی وقتا سر کار دلم براش تنگ میشه. بهش زنگ میزنم که فقط صداشو بشنوم. خوب دیگه زیاد حرف زدم. ببینم تا حالا تو آینه با خودتون حرف زدید؟ امتحانش مجانیه...! منکه بیشتر از ۳۰ ثانیه نمیتونم با خودم تو آینه حرف بزنم. شما امتحان کنید خبرشو به من بدید!!!
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:51 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin