خاطرات یک سیب زمینی
قبل از افطار خیلی سخت میگذشت به من. چنتا دلیل داشت. اول اینکه جمعه بود و خیلی دیر زمان میگذشت. بعد اینکه گرسنه بودم حسابی. و سوم اینکه رفتم تو صف نون سنگک این نونا خیلی چشمک میزدن! دیگه داشتم میمردم تازه از اون بدتر بعدش رفتم تر حلوا بخرم ترحلوا هم خیلی خوش قیافه بودن. دلم می خواست همونجا ۱-۲ تا رو بخورم ولی تا افطار هنوز ۱ ساعت مونده بود. به هر حال سخت بود ولی گذشت. در کل شب خوبی بود. ایشالا که شما هم جمعه خوبی رو داشتین. خلاصه هر کسی شروع کرد نظر دادن که کجا بریم. آخه میدونید اون جای جدید خیلی زیاد شلوغ بود! چنتا از بچه هام از جمله خود من روزه رو با یه ته بندی باز کرده بودن که شب بیان شام بخورن! بعد از کلی چک و چونه و خلاصه این حرفا تصویب شد بریم یک جای مشخص دیگه. همه باهم رفتیم اونجا و جای شما سبز حسابی دلی رو از عزا دراوردیم. بعد یکی از دوستان پیشنهاده خوردن بستنی بنام میلانو رو داد. واقعا بستنیش عالی بود. خیلی لذیذ بود. خلاصه بعد از کلی حرف زدن و خندیدن تو خیابون از همدیگه خدافظی کردیم به قصد منزل! تو راه که میرفتیم یکی از دوستان زنگ زد که بیاین خونه ما مام که کاری نداشتیم گفتیم باشه اومدیم. اونجا رفتن همانا و ساعت ۳ صبح خونه اومدن همانا! ولی خوش گذشت حسابی. راستی امشب مهمون داریم یعنی افطاری. آیا به نظر شما خوبه آدم دوستای اینطوری داشته باشه؟
| Design By : Night Skin |

