خاطرات یک سیب زمینی
البته امشب سیستم درب اتوماتیک الیاس بهم ریخته دره خیلی محکم بسته شد. ولی شما نگران نباشید این مورد استثنا بود. خلاصه حاج فتوحی هم که حسابی گل کاشت. دیگه آخر جوانمردی بود. خیلی نامردی کرد واقعا تمام مردارو برد زیر سوال. در واقع نشون داد که اونا هم که با ایمان و به قول معروف اهل دین و مذهب هستن هم بعله!... خلاصه یه ذره اعصابمون خورد شد. در کل شب خیلی خوبی بود. جای شما سبز...! صبح ماشین نبردم. تصمیم گرفتم پیاده برم یه مدت. اینطوری هم بنزین مصرف نمیشه هم اینکه آدم یه ذره متحرک میشه. بعد تمام کار هارو با تاکسی کورسی انجام دادم. خوب خیلی هم سخت نبود یه ذزه انرژی بیشتر مصرف شد. بعد از ظهر یه ۲ ساعت خوابیدم. بعد از مغازه و افطار سرمون خیلی شلوغ شد یهو. تلوزیون هم روشن بود مشتری هام به جای دیدن جنسا الیاس میدیدن..! میخواستم بگم تعارف نکنین یه وقت! بفرستم چیبس و آبمیوه هم بیارن براتون. البته اینارو تو دلم گفتم! ولی خیلی حال کردم که این الیاس اونطوری حالش گرفته شد. حقش بود. بعد همونطور که گفتم رفتیم شام بیرون. غذاش خوب بود. جای شما سبز بعدشم رفتیم بستنی میلانو خوردیم. در کل شب خوبی بود. البته فیلم ایرانی نه فیلم خارجی. امشب افطاری دعوت داشتیم. خیلی خوش گذشت. طبق معمول گفت و شنود و بگو و بخند بعدشم سریال! خلاصه خوب بود. خبری شنیدم راجع به تعطیلی ۳ روزه عید فطر! نمیدونم این خبر چقدر صحت داره؟! ولی خوب به نظر من زیاد خوب نیست. این تعطیلی به نوعی میتونه ضرر بزرگی به اقتصاد وارد کنه. اما از طرف دیگه برای اونا که کارمند هستن خیلی خوبه چون بیشتر استراحت میکنن. در کل وقتی حساب میکنم می بینم تو تقویممون تعطیلی زیاد داریم. ولی خوب دیگه کاریش نمیشه کرد. اینم جزء برنامست. بعد از مهمونی اومدیم خونه و بعدشم که الان دارم وبلاگ مینویسم! تا ظهر اتفاق خاصی نیافتاد. چنتا تلفن به تهران و پیگیری چنتا کاره عقب مونده. بعدشم که ارسال جنسا به خونه مشتریها. بعضی وقتا احساس می کنم زندگی خیلی روتین و یک نواخته. البته این موضوع راجع به تمام افراد زنده صدق می کنه! خیلی وقتا با خودم میگم ول کن یه چند روزی برو جایی که نه تلوزیون باشه نه تلفن نه موبایل نه کامپیوتر نه حتی برق! بعد از این چند روز آدم میشه درست مثل یک کامپیوتر که ریکاوری (Recovery ) شده. یعنی به زبان آمیانه سیستمی که بکوبیش از نوع بسازیس! اینطوری هم یه تنوع میشه هم آمادگی دوباره. اما خب به هر حال این موضوع هم ممکنه برای خیلی ها درکش مشکل باشه اما میتونه یه شرط ایده آل باشه. بعد ازون ظهر اومدیم خونه و چون شبش مهمون داشتیم یه سری چیز میخواستیم که تهیه شد و بعد از افطار سریالها شروع شدن. ۲ تای اول و دیدم و سومی که "میوه ممنوعه" باشه رو اومدم خونه با خانمم و مهمونا دیدم. بعد ازون هم بگو بخند و یه ذره غیبت! خودمونیما با اینکه کار خوبی نیست ولی خوش میگزره آدم بعد از غذا یه ذره غیبت کنه شما چی فکر می کنید؟ خلاصه از صبحانه هم که خبری نبود. آخه ماهه رمضون دیگه صبحانه تعطیله! البته نه برای همه فقط برای اون دسته که اهل روزه گرفتن هستن. بله بلالخره با هر مکافاتی بود قلفتی از تخت کنده شدم و عازم سر کار.... تو راه هم همش خواب آلود بودم.. رسیدم دمه بانک رفتم تو اخ اخ...! چشمتون روزه بد نبینه! ۴۰ نفر تو بانک بودن! خلاصه برای فرستادن یه حواله ۲ بار تو صف دعوامون شد و نزدیک بود با یکیشون دس به یخه شم...! مردم اومدن جدامون کردن ( شد فیلم هندی! ... اصل خالی بندی). بله دیگه با سلام و صلوات رسیدیم مغازه. تا ظهر هیچ کاره خاصی جز شکستن روزه انجام ندادم. آخه معده شاکی شده بود با مری و روده دس به یکی کرده بودن شورش راه انداخته بودن...! ظهر اومدیم خونه غذا خوردیم و بعدم رفتیم مغازه تا شب. سریال " یه وجب خاک" هم دیدیم در ضمن! بد نبود دیگه زیادی کشش میدن. راستی اون الیاس هم دیدم. اونم جالب بود. معلوم شد منم به جمع پیشگویان جویای نام بی بضاعت! پیوستم
| Design By : Night Skin |

