تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

امشب مهمون داشتیم. جای شما سبز. طبق معمول هر روز صبح که از خواب بیدار شدم کار خاصی انجام ندادم. تنها فرق امروز با بقیه جمعه ها این بود که شروع کردیم به تمیز کاری. شبشم که مهمون داشتیم البته تعداد زیاد نه. مهمونی کوچیک. بعد از بگو و بخند رفتیم سریال اغما رو نگا کردیم. راستی آگهی جدید رو شنیدین؟ " دربهای اتو ماتیک الیاس! با ۲۰ سال ضمانت. دارای کنترل از راه دور و خدمات پس از فروش. ضمنا نمایندگی فعال از کلیه استانها پذیرفته می شود.

البته امشب سیستم درب اتوماتیک الیاس بهم ریخته دره خیلی محکم بسته شد. ولی شما نگران نباشید این مورد استثنا بود. خلاصه حاج فتوحی هم که حسابی گل کاشت. دیگه آخر جوانمردی بود. خیلی نامردی کرد واقعا تمام مردارو برد زیر سوال. در واقع نشون داد که اونا هم که با ایمان و به قول معروف اهل دین و مذهب هستن هم بعله!... خلاصه یه ذره اعصابمون خورد شد. در کل شب خیلی خوبی بود. جای شما سبز...!

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:43 توسط پرخو| |

امشب شام رفتیم بیرون. ولی یکمی مثل هر شب پنجشنبه نبود. نمیدونم شهر یه کمی غمزده و گرفته بود به هر حال من سعی کردم جو رو عوض کنم برای خودم. راستش غم و غصه رو دوس ندارم! البته تا غم نباشه شادی نخواهد بود. اگه تمام روزای آدم یه جور باشه یعنی یا هر روز غم باشه یا هر روز شادی باشه اونوقت قانون طبیعت میریزه بهم. درس مثل خنده و گریه که مکمل همدیکه هستن.

صبح ماشین نبردم. تصمیم گرفتم پیاده برم یه مدت. اینطوری هم بنزین مصرف نمیشه هم اینکه آدم یه ذره متحرک میشه. بعد تمام کار هارو با تاکسی کورسی انجام دادم. خوب خیلی هم سخت نبود یه ذزه انرژی بیشتر مصرف شد.

بعد از ظهر یه ۲ ساعت خوابیدم. بعد از مغازه و افطار سرمون خیلی شلوغ شد یهو. تلوزیون هم روشن بود مشتری هام به جای دیدن جنسا الیاس میدیدن..! میخواستم بگم تعارف نکنین یه وقت! بفرستم چیبس و آبمیوه هم بیارن براتون. البته اینارو تو دلم گفتم! ولی خیلی حال کردم که این الیاس اونطوری حالش گرفته شد. حقش بود. بعد همونطور که گفتم رفتیم شام بیرون. غذاش خوب بود. جای شما سبز بعدشم رفتیم بستنی میلانو خوردیم. در کل شب خوبی بود.

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:8 توسط پرخو| |

قبل از هر چیز شهادت حضرت علی رو تسلیت میگم. امروز چون تعطیل بود منم تو خونه بودم صبح تا ساعت ۱۰ خواب بودم. بعد که بیدار شدم کار خاصی انجام ندادم. یه ذره تو اینترنت به قول معروف ملق زدم و بعدشم فیلم نگا کردم.

البته فیلم ایرانی نه فیلم خارجی. امشب افطاری دعوت داشتیم. خیلی خوش گذشت. طبق معمول گفت و شنود و بگو و بخند بعدشم سریال! خلاصه خوب بود. خبری شنیدم راجع به تعطیلی ۳ روزه عید فطر! نمیدونم این خبر چقدر صحت داره؟! ولی خوب به نظر من زیاد خوب نیست. این تعطیلی به نوعی میتونه ضرر بزرگی به اقتصاد وارد کنه. اما از طرف دیگه برای اونا که کارمند هستن خیلی خوبه چون بیشتر استراحت میکنن.

در کل وقتی حساب میکنم می بینم تو تقویممون تعطیلی زیاد داریم. ولی خوب دیگه کاریش نمیشه کرد. اینم جزء برنامست. بعد از مهمونی اومدیم خونه و بعدشم که الان دارم وبلاگ مینویسم!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:40 توسط پرخو| |

دیشب نتونستم بنویسم. راستش خیلی خسته بودم و روی مبل خوابم برد. امروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی سر حال بودم. علتش این بود که خوابیده بودم حسابی. طبق معمول صبح رفتم مغازه. قبل از مغازه ۱-۲ تا کار باید انجام میدادم. خلاصه رسیدم مغازه ساعت ۵/۹ شده بود.

تا ظهر اتفاق خاصی نیافتاد. چنتا تلفن به تهران و پیگیری چنتا کاره عقب مونده. بعدشم که ارسال جنسا به خونه مشتریها. بعضی وقتا احساس می کنم زندگی خیلی روتین و یک نواخته. البته این موضوع راجع به تمام افراد زنده صدق می کنه! خیلی وقتا با خودم میگم ول کن یه چند روزی برو جایی که نه تلوزیون باشه نه تلفن نه موبایل نه کامپیوتر نه حتی برق! بعد از این چند روز  آدم میشه درست مثل یک کامپیوتر که ریکاوری (Recovery ) شده. یعنی به زبان آمیانه سیستمی که بکوبیش از نوع بسازیس! اینطوری هم یه تنوع میشه هم آمادگی دوباره.

اما خب به هر حال این موضوع هم ممکنه برای خیلی ها درکش مشکل باشه اما میتونه یه شرط ایده آل باشه. بعد ازون ظهر اومدیم خونه و چون شبش مهمون داشتیم یه سری چیز میخواستیم که تهیه شد و بعد از افطار سریالها شروع شدن. ۲ تای اول و دیدم و سومی که "میوه ممنوعه" باشه رو اومدم خونه با خانمم و مهمونا دیدم. بعد ازون هم بگو بخند و یه ذره غیبت!

خودمونیما با اینکه کار خوبی نیست ولی خوش میگزره آدم بعد از غذا یه ذره غیبت کنه شما چی فکر می کنید؟

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:8 توسط پرخو| |

شنبه صبح بود و کلی کار. صبح که از خواب بیدار شدم زیاد احساس خوبی نداشتم. فکر کنم شب قبل دیر خوابیده بودم و علتش همین بود. خلاصه به سختی از تخت خواب کنده شدم. یادم افتاده بود به تبلیغ نسکافه که طرف تشکش بهش چسبیده بود بعد که نسکافه خورد تشکه آزاد شد!!.

خلاصه از صبحانه هم که خبری نبود. آخه ماهه رمضون دیگه صبحانه تعطیله! البته نه برای همه فقط برای اون دسته که اهل روزه گرفتن هستن. بله بلالخره با هر مکافاتی بود قلفتی از تخت کنده شدم و عازم سر کار....

تو راه هم همش خواب آلود بودم.. رسیدم دمه بانک رفتم تو اخ اخ...! چشمتون روزه بد نبینه! ۴۰ نفر تو بانک بودن! خلاصه برای فرستادن یه حواله ۲ بار تو صف دعوامون شد و نزدیک بود با یکیشون دس به یخه شم...! مردم اومدن جدامون کردن ( شد فیلم هندی! ... اصل خالی بندی). بله دیگه با سلام و صلوات رسیدیم مغازه. تا ظهر هیچ کاره خاصی جز شکستن روزه انجام ندادم. آخه معده شاکی شده بود با مری و روده دس به یکی کرده بودن شورش راه انداخته بودن...! ظهر اومدیم خونه غذا خوردیم و بعدم رفتیم مغازه تا شب.

سریال " یه وجب خاک" هم دیدیم در ضمن! بد نبود دیگه زیادی کشش میدن. راستی اون الیاس هم دیدم. اونم جالب بود. معلوم شد منم به جمع پیشگویان جویای نام بی بضاعت! پیوستم

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:47 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin