تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

الان که دارم می نویسم در واقع صبح پنجشنبه هست. امروز تقریبا کار زیاد داشتیم. بعد از بیدار شدن از خواب رفتم مغازه. یه سری کار ای مغازه بود که باید انجام میدادم. خلاصه وقتم تا ظهر برای انجام اون کارا صرف شد. نزدیکای ظهر بود که به خانمم زنگ زدم حالشو بپرسم. ازم پرسید که روزه ام یا نه؟ گفتم نه!

آخه باز دوباره یه کم سوزش معده داشتم. خلاصه ظهر رفتم خونه اولین سریالو که دیشب ندیده بودیم با هم دیدیم. بعد از ناهار هم که حاج فتوحی نگاه کردیم. همین ظهری من حدس زدم که سینا میره و همه چیو به حاجی میگه! که همینطور هم شد. بعد از ظهر مغازه خبری نبود. تا شب که اومدم خونه ترجمه می کردم. کار ترجمه زیاد خوب پیش نمیره! اما خب هنوز ادامه میدم. شب رفتیم خونه خواهرم اینا و نشستیم حاج فتوحی دیدیم. بعد از اون رفتیم سراغ حل و فصل مسایل مملکتی که خب همشون حل شدن! بعدشم اومدیم خونه.

به نظره من الیاس دیگه آخر خطه یعنی دیگه کارش تمومه. اما خب حاج فتوحی هم قدسی رو طلاق نمیده و بر می گرده سر خونه زندگیش. جلال اعدام نمیشه ولی میره زندان. هستی و فرزاد هم ازدواج می کنن. اینم از تحلیل سریال. راستی عید فطر مبارک البته من فکر می کنم که جمعه عید بشه چون ظاهرا عربستان فردا عید میشه.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:58 توسط پرخو| |

دوشنبه تا حالا برای یه سفر کاری به تهران رفته بودیم جای شما سبز هم فال بود و هم تماشا. یعنی هم کار بود هم تفریح. با اینکه ماه رمضون بود و خوب اکثر جاها یه ساعتای خاصی تعطیل بودن  در کل سفر خوبی بود. صبحا من می رفتم دنبال کارام و عصرشم با خانمم میرفتیم یه دوری تو شهر می زدیم. ما فامیل در تهران زیاد داریم ولی خب بخاطر بعضی از مسایل رفت و آمد چندانی باهاشون نداریم. واسه همین وقتی میریم تهران کم پیش میاد بریم دیدن فامیل. البته خیلیها معتقدند که دیدن فامیل حتما باید رفت!

خلاصه سفر کوتاه ولی موثری بود. با چنتا از طرف حسابها صحبتهای مفیدی انجام شد ضمن اینکه یه سری جنسای جدید هم دیدم. فقط دیشب رفتیم بیرون تونستیم سریال ببینیم و امشب هم درگیر رفتن به فرودگاه و این حرفا بودیم. الیاس که من دیشب ندیدم ولی حاج فتوحی رو چرا!

به نظره من بابای هستی رو جلال کشت البته احتمالا میافته گردن فرزاد ولی در نهایت سینا پسر کوچیکه حاجی جلال رو لو میده.زیاد چیزی به آخر این سریالا نمونده. راستی ظاهرا این جمعه هم باید روزه بگیریم! هر سال اینطوری میشه با شک و شبهه شروع میشه با شک و شبهه هم تموم میشه!

من نمیفهمم چرا نباید یه منبع خوب برای تعیین شروع و آخر ماه رمضون پیدا کرد؟! اصلا شاید موقع دیدن ماه هوا ابری باشه! البته خوب حتما یه چیزایی هست که ماها نمیدونیم. به هر حال به قول معروف این نیز میگذرد!

مقع اومدن تو فرودگاه یه کتاب خریدم که خیلی جالب بود. اسمش " نحوه کار با Win XP "هست. با اینکه تقریبها تمام نحوه کار با Win XP رو میدونم ولی چنتا چیز جدید تو این کتاب پیدا کردم. اگه خواستین حتما برین بخرین و بخونینش. 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:3 توسط پرخو| |

دیشب آخرین شنبه ماه رمضان بود. البته من قرار بود که دیشب بنویسم ولی خب بنا به دلایل خواب آلودگی مزمن نتونستم بنویسم. خلاصه آقا این ماه ما همش یا مهمون بودیم یا مهمون داشتیم. دیشب هم باز مهمون بودیم جای شما سبز. طبق معمول بگو و بخند منتهی ایندفعه بدون سریال چون مهمونی تو رستوران بود. خلاصه حاج فتوحی ندیدیم. ولی الیاس رو دیدیم. من فکر می کنم این خانم دکتر بردیا و اون پیر بابا به دکتر کمک می کنن. یعنی بهتره اینطوری بشه والا دیگه چیزی به آخر ماه رمضون نمونده.

خلاصه بعد از صرف غذا اومدیم منزل و همینطور که نشسته بودیم پسر خواهرم با خانومش توحیاط آپارتمان ما رد میشدن و ما هم دیدیمشون اصرار کردیم اومدن تو. جاتون سبز بستنی رو زدیم بر بدن و خلاصه بدن سازی اساسی.

خلاصه بعد اونا دیگه خدافظی کردن و ماهم باز به علت خواب آلودگی مزمن بدخیم رفتیم خوابیدیم. کلا شب خوبی بود کلی خوش گذشت. البته اینا که دارم مینویسم مربوط به شنبه دیروز بودا اشتباه نشه یه وقت.

بعضی وقتا که دارم فکر می کنم میفهمم که خدا نکنه آدم کارش تو یکی ازین اداره ها گیر بیفته. آقا دستگاه فتوکپی مگه قیمتش چنده؟! برای یه فتوکپی ۳-۴ تا خیابون بالاتر آدم باید بدو دنبالش!

تازه اگه طرف بهت نگه دستگاه خرابه یا جوهر نداره! این کاغذ بازیا واقعا اعصاب آدم و خرد میکنه.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:34 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin