تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

می خواستم ایندفعه انگلیسی بنویسم برا همین با خودم گفتم بنویسم: " It's been a while since my last update" ولی بعد پشیمون شدم چون گفتم شاید خیلی از کسایی که می خونن متوجه نشن. ولی باز این فکر به سرم زد که : Last 2 days nothing important happened ... اما دوباره گفتم نه! خلاصه هی می خواستم فارسی بنویسم هی می خواستم  I wanted to write in english  آخرش تصمیم گرفتم همون فارسی بنویسم!

از آخرین نوشته ام ۳ روز میگذره. مثلا قرار بوده این وبلاگ خاطرات روزانه باشه اما خب به علت بعضی مسایل امنیتی اجتماعی فرهنگی بیولوژیکی این کار مقدور نیست. راستی امشب الیاس داره! خدا کنه تموم بشه و این الیاس به زمین گرم بخوره. دیروز روزه پر کاری بود. تقریبا تا ظهر گیر بودیم. بعدش با خانمم ناهار رفتیم بیرون جای شما سبز استانبولی خوردیم. دیشب سرم خیلی شلوغ بود در مغازه.  آخر شب دیگه حسابی خسته شده بودم بعد از مغازه با برو بکس رفتیم یه دوری زدیم و بعد رفتیم خونه. امروز صبح اتفاق خاصی نیافتاد. امشب و فردا شب هم مهمون هستیم .

حالا بریم سراغ الیاس. به نظر من مدت تقریبا زیادی از موقع پخش آخرین قسمتش گذشته. به نظر من دیگه مثل ماه رمضون بازارش داغ نیست. ولی در نهایت فکر کنم این یکی هم به خوبی و خوشی تموم بشه. البته اگر زیاد کشش ندن!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 19:25 توسط پرخو| |

دیشب هر چی سعی کردم باز مثل شبهای قبل به علت خواب آلودگی مزمن نتونستم بنویسم. خب عیبی نداره عوضش الان می نویسم. دیروز روز پر کاری داشتم. علتش این بود که بعد از تعطیلات بود و خب چون هر روز کار بانکی دارم و بانک هم خیلی بسیار زیاد  ( دمه در بانک صف بود!) شلوغ بود تقریبا تا ظهر گیر بودم. ظهر رفتم خونه بعد از خوردن ناهار با اجازتون خوابیدم. بعد از خواب و خوردن میوه و چایی رفتم دنبال خانمم از کلاس سوارش کنم. خلاصه بعدش رفتم مغازه و به غول معروف مشتری  و بعد بیزینس مگس کشی بود دیگه کار خاصی انجام ندادم و شب رفتم خونه.

دیشب الیاس هم دیدم ظاهرا بعد از تصادف پری تازه سریال شروع میشه چون تازه حالا پری تصادف کرد و تا از تو کما بیرون بیاد و خوب شه و داستان تموم شه فکر کنم ۳ هفته دیگه ادامه داشته باشه. البته داستان این سریال یه کمی باورش مشکله ولی خب خوب مردم رو مشغول کرده! به نظر من پری رو باباش عمل میکنه خوب میشه و با آقای منصوری ازدواج میکنه! خود دکتر هم با خانم بردیا ازدواج و بعد همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه.

آخر شب هم حاج فتوحی دیدم هرچی منتظر شدم که تموم شه دیدم تموم نمیشه طوری که وسط سریال ۳ بار آگهی بازرگانی پخش شد. به خانمم گفتم یه دفعه سر حساب میشیم میبینیم ساعت ۵/۴ صبحه و هنوز تموم نشده! البته این یکی بر خلاف اکثر سریالا زیبا تموم شد یعنی بی سر و ته نبود.

حالا ببینیم حاج الیاس چی میشه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:40 توسط پرخو| |

راستی تو پست دیشب یادم رفت بنویسم! " عید فطر مبارک "
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:4 توسط پرخو| |

۳ رو زه ننوشتم! راستش به خاطره تعطیلات بود. وقایع رو از ۵ شنبه مینویسم. صبح ۵ شنبه طبق معمول سنواتی از خواب بیدار شدم بعد رفتم مغازه چنتا خرده کاری داشتم. راستش به پول احتیاج داشتم رفتم بانک پول بگیرم سیستمشون قطع بود! من نمی فهمم اون موقع که از این سیستم های فراگیر و این حرفا نبود کارای مردم زودتر انجام میشد ولی حالایه صبح تا ظهر تو صف وا میستی آخرش بهت میگن سیستم قطعه! یا برق نیست! یا نمیدونم افغانستان زلزله اومده ما الان عزاداریم! 

به هر حال آخرش ما به پول نرسیدیم ولی تا ظهر خدارو شکر پول خودش اومد و به ما رسید! ظهر رفتم خونه غذا خوردیم و بعدشم خوابیدیم. بعد از ظهر که رفتم مغازه پسر خواهرم زنگ زد که شب با برو بچ میریم بیرون شما هم بیایین. بعد از  اینکه رفتیم شام خوردیم همه رفتیم جمع شدیم خونه یکی از دوستان و با اجازه شما ساعت ۴ صبح برگشتیم منزل! این دلیل اولین شبی بود که ننوشتم!

صبح جمعه به خاطر شب قبل دیر بیدار شدم. دیگه به صبحانه نرسیدیم یه خورده تمیز کاری کردیم و بعدشم ناهار خوردیم. بعد از ظهر یه سر رفتیم خونه خواهرم اینا منتهی شنیده بودیم که روزه قبل عید فطر هر کی براش مهمون بیاد و غروب اونجا بمونه باید فطریه مهمونش رو بهده!(البته بعدش فهمیدیم این خبر یه شایعه ضد انقلابی بوده و یه ذزه توش دسکاری شده ) خلاصه ما هم ۱۰ دقیقه به اذان از خونه خواهرم اومدیم تو حیاط که فطریه ما رو نزنن به نامش! بعد از اذان دوباره برگشتیم بالا! خلاصه شبش رفتیم منزل پدر و مادر و بعدش رفتیم یه رستوران ایتالیایی جدید. من از غذاش خوشم اومد به نظرم یه سبکه جدید بود. بعد از شام زنگ زدیم به برو بچ که بیبینیم چه میکنن فهمیدیم جمع شدن خونه یه نفر دیگه و ما هم بهشون پیوستیم ایندفه ساعت ۵/۴ رسیدیم خونه. اینم دلیل برای ننوشتن در شب دوم. خلاصه امروز صبحم که از خواب بیدار شدیم و دیگه کاره خاصی انجام ندادیم بعد ناهار مهمون بودیم. بعد از ناهار رفتیم یه سر خونه برادر خانمم و بعدش من رفتم مغازه!

دیگه سریال اول و دوم رو نگاه کردیم مشتری هم خوب میومد شلوغ شد یه دفه. بعد زنگ زدم به اون یکی خواهرم که امشب ما میاییم اونجا و خب رفتیم  و الان هم تازه رسیدیم منزل!

به نظر من سریال " یه وجب خاک" کشکی بود! سریال " الیاس" هم یه جورایی آخرش مشخص بود چی میشه! و اما حاج فتوحی! جلال اعدام نمیشه ولی خب میره زندان. هستی متاسفانه فوت میکنه و فرزاد و حاجی بدبخت میشن. حاجی هم چون دستش به جایی بند نیست با پس گردنی بر میگرده پیش زنش. البته اینا همش حدسه! شما چی میگین؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:16 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin