تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

چند وقتیه دیگه هر روز نمی نویسم. الان هم راستش زیاد حوصله برای نوشتن ندارم. از اینکه بخوام اتفاقات تکراری هر روز رو بنویسم کمی خسته شدم. فقط یه اتفاق خیلی خوب دیشب افتاد که می نویسم. دیشب بعد از مدتی دمه مغازه نرفتم. بجاش با خانومم دوتایی رفتیم سینما. فیلمش کلاغ پر بود. موضوعش جالب و فیلمش قشنگ بود. بعد از سینما دو نفری باهم رفتیم شام بیرون. رفتیم به همون رستورانی که برای اولین بار باهم رفته بودیم. خیلی خوش گذشت و کلی یاد اون روزا کردیم. البته به دلایل نا معلوم کیفیت غذاش خیلی بد شده بود و اینکه یه کار خیلی زشت انجام دادن که من شدیدا به این کارشون اعتراض کردم و این بود که قبل از اینکه ما شاممون تموم بشه و بگیم صورتحساب بیارین برامون صورتحساب آوردن! به نظر من کارشون خیلی زشت و یه توهین بزرگ بود. در واقع به ما گفتن از رستوران برید بیرون که من موقع رفتن با مدیر رستوران صحبت و شدیدا به این کارشون اعتراض کردم.

متاسفانه یک شبه خوب رو تقریبا با خرد کردن اعصاب من و خانمم خراب کردن. دیگه خبری از احترام گذاشتن تو این مملکت نیست. هیچ کس به دیگری احترام نمیزاره و حقوق دیگران رو رعایت نمیکنه! ای کاش میشد که آدما با همدیگه مهربونتر می بودن.

دیشب با خانمم سر این موضوع که چرا خارجی ها انقدر به هم احترام میزارن صحبت می کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که اولا اونا به بقیه اعتماد میکنن تا زمانیکه عکسش ثابت بشه و دوم اینکه اونا موضوع احترام براشون تعریف شده و صلیقه ای باهاش برخورد نمیکنن.

ما ایرانیا فقط با نزدیکان و آشناهامون اینطوری رفتار می کنیم و در واقع نسبت به غریبه ها صلیقه ای هستیم. معمولا نوع برخوردمون رو از ظاهر اشخاص انتخاب می کنیم. یعنی اگر کسی ظاهرش آراسته باشه  بهش احترام میزاریم. خب البته طرز فکر ها راجع به این مساله متفاوت هست.

به نظر من ما افراد جامعه هستیم که با رفتار هامون میتونیم سطح فرهنگ جامعه رو بالا ببریم. مطمئنن یک دست هم صدا نخواهد داشت.

با امید به اینکه هممون یاد بگیریم که خودمون خودمون و جامعه رو درست کنیم منتظر نشستن بی فایده است!

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:29 توسط پرخو| |

از یکی دو تا از نظرها زیاد خوشم نیومد. نوشته بودن که چرا همش میری بیرون و این حرفا! راستش همونطور که در باره وبلاگ نوشتم هدفم از این وبلاگ اتفاقات روزمزه هست نه طرز فکر و افکارم. یعنی نخواستم وارد جزئیات بشم و سعی کردم کلی بنویسم. البته خوب نظر هر کسی برای خودش محترم است و من ممنونم از اینکه درباره نوشته های من نظر داده میشه حالا چه بد چه خوب! در کل وارد شدن به بحث های عرفانی رو دوس ندارم. بیشتر می خوام ساده بنویسم چون فکر می کنم ساده نویسی و اصولا ساده بودن خیلی بهتره!

بگذریم! این چند روز اتفاقات زیادی افتاده که نوشتن همه اونها به دلیل نداشتن حضور ظهن کافی مقدور نیست. پس گئشته ها رو پشت سر میزارم و از امروز صبح می نویسم. امروز باز هم طبق معمول از خواب که بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه رفتم بیرون. اول باید میرفتم بانک که خیلی ضروری بود. بعد از بانک یه مقدار خرید مواد غذایی برای خونه داشتیم چون ظهر مهمون داشتیم. بعد از خرید رفتم مغاذه و ارسال بار داشتیم. چنتا مشتری هم اومدن تا پای قرارداد ولی انگار در آخرین لحظه یکی در گوششون گفت " الان نخرید تا بعد!" خلاصه تا ظهر سرگرم بودم. البته از اونجا که کار ترجمه کتاب کمی عقب افتاده یه مقدار هم ( چند سطر) ترجمه کردم. ظهر رفتم خونه و بعد از فراهم کردن مقدمات مهمونی با خانمم مهمونا اومدن.

به هر حال خوردن ناهار و میوه و چایی و بگو بخند خالی از لطف نبود. خلاصه بعد از رفتن مهمونا و جمع آوری ظرف و ظروف رفتم مغازه. از موقعی که اومدم تا الان خبر خاصی نبوده و خب چون اول ماه هست بازار خرابه! حتی چون هوا سرد شده مگس هم گیر نمیاد که بکشیم پس فکر کنم از حالا تا وقت خونه رفتن بکارای عقب مونده برسم و خب تا بیبینیم بعدش چی میشه!

خدارو شکر سریال هم دیگه نداریم که راجع بهش بحث کنیم! 

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 19:48 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin