خاطرات یک سیب زمینی
اینجور مجالس معمولا تو قسمت مردونه اتفاق خاصی نمیوفته. بیشتر خبر ها تو قسمت زنونه هست. خانمم تعریف میکرد که هر دو خانواده خیلی شیک و مدرن بودن. قسمت مردونه یه موزیک ملایم پخش میشد و مردم دو نفر دو نفر با هم صحبت میکردن. بعضیها جدی بودن بعضیهام می خندیدن. موقع شام هم چون من باید تابع رژیم غذایی می بودم شام رو ساده خوردم. بعد از عروسی رفتیم خونه و چون هر دومون خسته بودیم بیهوش شدیم. صبح از خواب که بیدار شدم تقریبا ساعت ۱۰ بود. هنوز احساس خستگی می کردم ولی به هر حال از تخت اومدم بیرون و بعد از خوردن صبحانه و انجام بعضی کارای عقب مونده با خانمم رفتیم منزل پدر و مادر من. همه خواهرها و برادرم و بچه هاشون بودن خیلی خوش گذشت و خب همه خوشحال بودن. بعدش بقیه رفتن ولی ما و یکی از خاهرام موندیم تا آخر شب. بعد از منزل پدر با یک فقره تماس تلفنی به جمع دوستان ملحق شده و بعد از صرف قهوه در یکی از کافی شاپها روانه منزل شدیم. خلاصه آخر هفته خوبی داشتیم به من خوش گذشت.دیروز و امروز هم شروع هفته بود و انجام امور بانکی و غیره... صحبتی بود راجع به عروسی ها و مجالس زن و مرد جدا. راستش نظر من اینه که اینجور مجلس ها فقط یک جنبه مهم و اصلی میتونه داشته باشه و اون هم خوردن شام هست البته برای آقایون. شاید برای خانوما وضع کمی فرق داشته باشه که مطمئنن اینطوریه. مجالس قاطی هم که به خاطر صدای بیش از اندازه بلند گروه موسیقی و همینطور ترس از گرفتار شدن به نظر میاد که لطفی نداشته باشه. پس در نهایت نتیجه میگیریم که تو هیچ کدوم از این مجالس نباید شرکت کرد. البته در عمل اینکار غیر ممکنه چون تصمیم گیری راجع به این موضوع دست یک نفر در خانواده نیست. و بعضی اوقات به خاطر رعایت احترام باید رفت. زندگی تشکیل شده از یک سری اتفاقات خواسته یا نا خواسته که در مجموع گذران عمر رو در بر داره و خب ممکنه خیلی از مسایل بر وفق مراد افراد نباشه که در نهایت با داشتن گذشت و کنار گذاشتن خودخواهی میشه زندگی رو در جهت آرامش بیشتر و در نهایت خوشحالی هدایت کرد. امیدوارم که برای همه افراد جامعه اینطور باشه.
| Design By : Night Skin |

