تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی


خاطرات یک سیب زمینی

بعد از فوت مادرم دچار افسردگی شدم. با اینکه سن و سالش زیاد بود و از بیماری رنج می کشید دلم می خواست که هنوز بود و هنوز می تونستم هفته ای یک بار بهش سر بزنم. البته هفته ای یک بار بهش سر می زنم اما با یک تیکه سنگ حرف زدن چه فایده؟!!!

خودخواهی اگه بگم کاش بود ولی بیمار!

خوشحالیه که بگم الان نیست ولی آرام!

به حر حال تصمیم گرفتم که دوباره نوشتن رو شروع کنم. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده ولی خوب گفتن همه اونا کار سختیه. بعد از این مدت به کمک همسرم به زندگی عادی برگشتم ولی یاد و خاطرش هنوز از بین نرفته. طبق معمول کار روزانه و مشکلات زندگی رو هر روز دارم. البته ورزش صبحگاهی هم به اون اضافه شده. پدرم مدیه که به مسافرت خارج رفته همسرم در امتحان فوق لیسانس رشته دانشگاهیش قبول شده و حسابی درگیر درساش بوده و خب اتفاقات جالب و نا جالب دیگه....!

خوشحالم از اینکه دوباره میتونم بنویسم.

 

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin