تبليغاتX
خاطرات یک سیب زمینی - مادر


خاطرات یک سیب زمینی

آدما تو زندگیشون همیشه نمی تونن شاد باشن همونطور که همیشه غمگین نمی مونن. جمعه گذشته یک روز فاجعه بار برای من بود. علی الرغم همه تلاشی که کردم متاسفانه نتونستم کاری براش انجام بدم. مادرم رو خدا ازم گرفت. حیف که نتونستم نجاتش بدم. همه چیز با یک زمین خوردن ساده شروع شد و همه چیز چقدر زود تموم شد. باور کردنش برام خیلی سخته چون شب قبلش خونه بابام اینا بودیم و میگفتیم و می خندیدیم. یه دفعه همه چیز عوض شد. خنده هامون تبدیل به گریه شد. مادرم نسبتا سن زیادی داشت اما از دست دادنش ضربه محلکی بود.

حالا من موندم و یک دنیا خاطرات. کودکی نوجوانی بزرگسالی همه و همه با مادر بودن. متاسفم مادر که از من کاری ساخته نبود. امیدوارم من رو ببخشی. از صمیم قلب می نویسم که دوستت دارم مادر و همیشه تو قلب منی.

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:50 توسط پرخو| |


Design By : Night Skin